امروز ک داشتم میرفتم کتاب فروشی حوض نقره، مثل همیشه زیر چشمی خنزل پنزلهای بامزه ی دست فروش ها رو نگا مینداختم ک یهو چشم افتاد ب کالیییمبااااا!
سلام آقا ببخشید یادم رفته اینا اسمش چیه!
آقای جوان مهربان : کالیمبا!
بعد یکم باهاش واسم زد و قیمتو جویا شدم و این حرفا و خداحافظی کردم.
رفتم کتاب فروشی حوض نقره و کتاب مورد نظرو برای تولد دوستمون خریدم، کتاب انسان خردمند.
ذهنم بدجور درگیر کالیمبا بود! البته بگم بازم اسمشو یادم رفته بود!
رفتم تجریش و قدم زنان و خوشحال و اینا یه سری خرید کردم و بازمب کالیمبا فکر میکردم! بالاخره تصمیمو گرفتم و با خودم گفتم برمیگردم و کالیمیا رو میخرررررم.
میدونی منطق کلی دلیل واسه نخریدنش جلو پام میذاشت ولی یهو احساسم پرید وسط و گفت : ببین ملیکا فکر کن یه بچه ای با یه کارت پر پول ( پر پول از دید یه بچه (: ) خوب اگه بچه بودی قطعا میرفتی و با پول هایی ک داشتی آرزوهاتو براورده میکردی! پس الانم وقتشه، برو اون سازی ک الان اسمشو یادت رفته بخر! شاید چن سال دیگه پولدار تر بشی و بتونی حتی بهترشو بخری، ولی ممکنه دیگه لذت و ذوق الانتو نداشته باشی!
خلاصه منم یه ایول ب احساسم بابت توضیحات کامل و جامعش گفتم و رفتم دوباره باغ فردوس.
آقا ببخشید، من فکر میکنم دلمخیلی میخواد این سازو داشته باشم، راستی اسمشچی بود؟!!
آقاهه: کالیمبا (: مبارکتون باشه، قابلی هم نداره!
آقای جوان مهربان دو سه تا از ساز های عجیب و غریب دیگش که اصلا اسمشونو یادم نیس هم بهم نشون داد، یکیشون یه استوانه ی بلند بود ک وقتی کجش میکردی صدای جاری شدن آب میداد! گف توش پر از شن و ماسه های ریزه و این حرفا، یه ساز دیگه هم بود ک صدای باد و طوفان میداد! خیلییییی ذوق کردم.
در آخر کالیمبا رو خریدم و آقای جوا مهربان گف بذارید بهتون یه هدیه هم بدم، گف این عود هارو خیلی دوست دارم و فقط چن تا ازش مونده، از بسته ی عود، دو تاشو واسه خودش برداشت و سه تاشم موند واسه من! با این کارش فهمیدم واقعا اون عود هارو دوست داشته (: منخیلی از بوی عود خوشم نمیاد ولی واقعا این عودها بوی بی نظیری دارن. شاید هیچ وقت روشنشون نکنم !!!!
خلاصه اینکه یه مقدار نوت مناسب دانلود کردم ایشالا فردا اینا شرو کنم یه کم کالیمبا بزنم (:
پر از ذوقمممم
کالیمبا جانم دوستت دارم !
کالیمبا...ما را در سایت کالیمبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89